مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

60

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، باغبان حيران همىرفت و راه از بيراهه نمىشناخت . كودك پنج ساله ، حيرت او را بديد . به او گفت : اى مادر ، از بهرچه حيرانى ؟ باغبان پاسخ نداد و او را خوردسال و حقير شمرد . آن كودك ، همان سؤال مكرر كرد . باغبان به آن كودك گفت : جماعتى بتفرج باغ درآمدند و بدرهء هزار دينار زر به من سپردند و با من شرط كردند كه تا همگى حاضر نشوند ، من بدره ندهم . پس از آن بباغ اندر شده ، تفرج همىكردند . كه يكى از ايشان بيرون آمده ، به من گفت : بدرهء زر بده . من گفتم : تا همگى حاضر نشويد ، نخواهم داد . گفت : از ياران خود اجازت دارم . من سخن او را نپذيرفتم و بدره ندادم . او بانگ بياران خود زد كه : باغبان چيزى نميدهد . ياران او مرا آواز داده ، به من گفتند : هر چه ميخواهد ، بده . آنگاه من بدره به دو دادم . چون بدره بستد ، از باغ بدرآمده ، از پى كار خويش رفت . پس از ساعتى ، ياران او بسوى من آمده ، به من گفتند : از بهر چه شانه نميدادى ؟ من گفتم : او شانه از من نخواست و جز بدره ، سخنى ديگر بر زبان نياورد . من نيز بدره به دو دادم . چون ايشان اين سخن از من بشنيدند ، مرا گرفته ، نزد قاضى بردند . قاضى ، مرا بغرامت بدره امر كرد . كودك گفت : اى مادر ، يك درم به من ده كه حلوا بگيرم و سخنى بگويم كه خلاص تو در آن باشد . باغبان يك درم به آن كودك بداد و به او گفت : آن سخن كه مرا خلاص كند ، بازگو . كودك گفت : اى مادر ، بسوى قاضى بازگرد و به او بگو كه شرط من با ايشان اين بود كه بدره را ندهم مگر وقتى كه ايشان همگى حاضر شوند . هروقت كه چهار تن باهم حاضر آيند ، من بدره بازپس دهم . درحال ، باغبان بسوى قاضى بازگشت و آنچه از كودك آموخته بود ، بقاضى گفت : قاضى از بازرگانان پرسيد كه : اين شرط در ميان شما هست يا نه ؟ گفتند : آرى چنين شرط كرده‌ايم . قاضى گفت : چون شرط چنين است ، رفيق